آی سحرن ... منجل برنجی رو برن
امروز، اولین روز رمضان است؛
رمضانی که امسال، همزمان در تمام شهرهای مسلماننشین آغاز شده و سوروقدیم ــ محلهی قدیمیِ بندرعباس، جایی که من زندگی میکنم ــ دوباره بوی سحر و افطار گرفته است.
در سوروقدیم، رمضان فقط یک ماه نیست؛
رمضان یک حالِ مشترک است.
یک نفسِ جمعی.
از کوچک و بزرگ، همه روزهاند.
کودکها با لبهای خشک اما چشمهای پر از شوق، کنار مادرها مینشینند و تمرین صبر میکنند.
پیرمردها روی سکوی خانهها مینشینند و از پشت عینکهای قدیمیشان، کوچه را نگاه میکنند؛
کوچهای که هر سال در همین شبها، جان تازه میگیرد.
در این محله، مردم هنوز به نماز جماعت دل بستهاند.
هر پنج وقت، راه مسجد از دل خانهها میگذرد.
و وقتی غروب میشود…
وقتی صدای «اللهاکبر» در هوا میپیچد،
انگار خودِ کوچهها هم به سمت مسجد راه میافتند.
درهای خانه یکییکی باز میشود.
زنها ظرف به دست،
پیرها آرام و با عصا،
جوانها با قدمهای تند،
و بچهها با شتابی کودکانه به سمت مسجد میروند.
داخل مسجد، سفرههایی بلند پهن است.
سفرههایی که فقط از نان و خرما و حلوا و چای پر نشده؛
از نیتهای ساده و دستهای بیادعا پر شده است.
هر کس هرچه در توان داشته، آورده است.
یک ظرف شیربرنج،
یک سینی خرما،
چند تکه نان محلی،
حلوا، رنگینک، لقیمات و شیرینیهای خانگی.
اینجا، مهمان بودن سخت نیست.
هر رهگذری میتواند مهمان مسجد باشد.
هر دلی میتواند کنار این سفره بنشیند و روزهاش را همانجا باز کند؛
بیپرسش، بینام، بیمرز.
اما…
قدیمیترهای محله،
وقتی کنار هم مینشینند و چای افطارشان را مینوشند،
چشمهایشان ناگهان رنگ دیگری میگیرد.
آنها خوب یادشان هست…
یادشان هست روزگاری را
که ساعت زنگدار هنوز مهمان خانهها نشده بود،
بلندگوها هنوز راهی به منارهها نداشتند
و چه بسیار شبهایی که ممکن بود کسی سحر خواب بماند
و بدون سحری، روزهدار شود.
آن وقتها،
سوروقدیم تنها نبود.
آدمهایی بودند
که نگهبان سحر مردم بودند.
زیبا شیروان…
و نچوک.
دو نام ساده،
اما دو صدای بزرگ در حافظهی این محله.
هر شب، پیش از آنکه سپیده نفس بکشد،
این دو نفر، دهل و طبل به دست،
کوچه به کوچه راه میافتادند.
صدای گرم دهلشان
در دیوارهای کاهگلی میپیچید
و با شعرشان،
سحر را صدا میزدند:
«آی سحرن…
منجل برنجی رو برن…»
و همین چند واژهی ساده،
برای بیدار کردن یک محله کافی بود.
درها آرام باز میشد.
چراغها یکییکی روشن میشد.
مادرها از خواب برمیخاستند،
پدرها وضو میگرفتند،
و بچهها نیمهخواب، کنار سفره سحری مینشستند.
زیبا شیروان و نچوک،
فقط طبل نمیزدند.
آنها امیدِ بیدار شدن بودند.
نگهبانِ سحر مردم بودند.
بیمزد، بیادعا،
فقط با دل.
و این کار، هر شبِ رمضان،
وظیفهی همیشگیشان بود.
تا اینکه سالها گذشت…
و این دو عزیز،
دار فانی را وداع گفتند.
بعد از آنها،
کسان دیگری آمدند.
صداها عوض شد،
چهرهها عوض شد،
اما رسم هنوز زنده بود.
سنت بیدار کردن مردم برای سحری،
همچنان در کوچههای سوروقدیم نفس میکشید.
و شب عید که میشد…
زیبا شیروان و نچوک
به درِ خانههای مردم میرفتند.
نه برای طلب،
بلکه برای خداحافظی با یک ماه خدمت.
هر کس به اندازه توانش،
هرچه در دل داشت،
عیدی میداد.
یکی پول،
یکی خوراکی،
یکی لباس،
و یکی فقط دعایی از ته دل.
پاداش آنها
نه سکه بود
و نه دستمزد؛
پاداششان، دعای یک محله بود.
اما زمان…
آرام و بیصدا،
همه چیز را تغییر داد.
ساعتهای زنگدار وارد خانهها شدند.
موبایلها آمدند.
آلارمها جای طبل را گرفتند.
و کمکم…
سنتها،
آرامتر از صدای دهل،
خاموش شدند.
و آن رسم زیبا هم
در شلوغی زندگیهای جدید،
در سکوت شبهای پرنور شهر،
به فراموشی سپرده شد.
امروز که دوباره اولین روز رمضان است،
در سوروقدیم…
مسجد هنوز روشن است.
سفرهها هنوز پهناند.
صدای اللهاکبر هنوز مردم را جمع میکند.
اما اگر خوب گوش بدهی…
اگر دل بسپاری به دیوارهای قدیمی کوچه،
میشود هنوز،
جایی دور در حافظهی این محله،
صدای دهلی را شنید
که با مهربانی میگوید:
«آی سحرن…»
رمضان در سوروقدیم،
فقط ماه روزه نیست.
رمضان،
یاد آدمهایی است
که با طبل و شعر،
یک محله را بیدار نگه میداشتند.
خیلی متن زیبایی بود بعد از مدتها غرق در متن شدم، امیدوارم روزی بتونم این محله رو از نزدیک ببینم.
متشکرم - امیدوارم میزبان خوبی باشیم